تبليغاتX
یک درام آرام

... بختکی خوشی دور و برم را می دزدد. دردی تازه، چیزی مجهول زیر پوستم می غلطد. آزارم می دهد و  وادار به رفتنم می کند. بی صدا. بی خداحافظی. دلم می خواهد خواب در ربودنم درنگ نکند. تنهایی بزرگ زیر بالش  ناله می کند. زمزمه اش در گوشم می پیچد و اندوهی سرد در رختخوابم نفس می زند. چیزی، جایی نامعلوم در بدنم درد می کشد. قلبم نیست. سرم نیست. جای عجیبی ست. پشت یک چیزی.بعد اشک هام می آید روی صورتم. توی دهانم.شوری اش بر قلبم می نشیند و تنم را سست می کند. زمزمه ی زیر بالش می گوید: « شب به خیر! »

.

.

برشی از یک داستان بلند.م.ج.م


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:6  توسط معصومه جمالی مهر  | 

 

دوستان فرهیخته ام

پس از مدتی می خواستم پست مطلب جدیدی بگذارم که با دریافت پیام هایی از طرف دوستان عزیزم متوجه شدم فردی با استفاده از نام و آدرس من برای آن ها  پیام های غیر اخلاقی می گذارد.از این مصیبت دردآور متاسفم. هر چند که همراهان همیشگی؛  زبان، لحن و ادبیات مرا می شناسند و متوجه غیر عادی بودن وضعیت شده اند و به من اطلاع داده اند ولی بر خود واجب دیدم این مسئله را آشکار کنم. متاسفم برای یک لحظه ناراحتی ناگهانی دوستانم. متاسفم برای " تو " ناشناسی که وقت با ارزش و روح گرانقدر را این گونه تباه می کنی. حیف نیست؟! واقعا حیف نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:1  توسط معصومه جمالی مهر  | 


 پنجره را باز کنید.  بهار می آید.  تدبیری کنید روزان و شبان تازه را.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:59  توسط معصومه جمالی مهر  | 


شیار بزن

شیار بزن

سبز خواهم شد

شیار بزن

درد می نوازد و

       من،

سماع می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:1  توسط معصومه جمالی مهر  | 


تن می دهم

انگار کن که به روزگار

یا به آدمی.

تن می دهم

و از میان اسماء اعظم

نامی تازه بر خویش می نهم

روسپی، نام دیگر من است.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:34  توسط معصومه جمالی مهر  | 


پرنده ی آبی

پرنده ای آبی در قلبم است که

می خواهد بیرون بیاید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:44  توسط معصومه جمالی مهر  | 

فرهنگي و هنري  10/12/1390  09:43:40

9012-9380-5 كد خبر

RSS :: پرینت

 

نخستین رمان معصومه جمالی‌مهر با نام "یك درام آرام" در انتظار كسب مجوز است.

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) از خوزستان این رمان پس از یك سال و نیم نگارش سرانجام در 80 صفحه آماده چاپ شد.

 

"یك درام آرام" روابط بین انسان‌ها در دوره مدرن و تفاوت نگاه های  مختلف آدم‌ها را نشان می‌دهد و

به دنیای هزار تو، ویژگی‌های شخصیتی و خصوصیات اخلاقی انسانی می‌پردازد. نویسنده با چنین

رویکردی چگونگی حضور "سایه " در روابط صمیمانه همدیگر را می‌نمایاند و با نگاهی درون‌گرایانه به

تفاوت فردی و حس تنهایی آن‌ها اشاره دارد.

 هفت شخصیت رمان جمالی‌مهر به هنگام ایجاد ارتباط و تعامل، به نقد یکدیگر می‌پردازند که چنین

مهمی با ظرافت و به طور غیرمستقیم رخ می‌نماید. راوی با یك شخصیت اصلی، دیگر عوامل و خرده

داستان‌های این رمان را شكل می‌دهد و با تلاش در انتخاب یک ضرباهنگ آرام، داستان را به پیش می‌برد.

 شخصیت‌پردازی در این رمان به صورت روال‌های رایج داستان‌نویسی نیست و  نویسنده این اجازه را به

خواننده داده است که در مورد وقایع و عملکرد شخصیت‌ها، برداشتی شخصی و آزاد داشته و هر کس

با نگرش خود دنیای ترسیم شده نویسنده را به  گونه‌ای که خود می‌خواهد به تصویر درآورد.

به گفته نویسنده رمان؛ شاید هر كسی با خواندن "یك درام آرام" حس ‌كند كه راوی از احساسات و

دنیای او  حرف می‌زند.

 جمالی‌مهر بیش‌تر بر دغدغه‌های شخصی و تفکرات فردی تمرکز دارد و به دلیل یک نگاه نو و

درونمایه‌ای متفاوت،  در نپرداختن به شخصیت پردازی تخصصی، تعمد داشته است.

 قرار است این رمان پس از كسب مجوز از سوی نشر قطره منتشر شود. چنانچه روند پاسخ دهی

وزارت ارشاد روال طبیعی خود را طی کند؛  می توان انتظار داشت که کتاب در نمایشگاه تهران سال 91

 رونمایی شود.

اصل مطلب را در ایسنا از این لینک خبر بخوانید.

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:19  توسط معصومه جمالی مهر  | 


دنیا ،

آرام بود.

قهوه خانه ها،

جسم های جوان بی سرنوشت را

می بلعیدند .

نفسی ،

   می پاشید

بر خالی دردناک رو به رو

 و تمام می شد

بر تن صبحی بیهوده .

دنیا آرام بود.

کودکان ،

به بهشت می رفتند 

پرچم سفید ،

تف می شد

از بلندای برج شهر

بر درگاه معابد متروک

 و

دنیا ،

آرام بود

زیر باران خاکستر .


+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:47  توسط معصومه جمالی مهر  | 


بی صلیب بیا

من

کشیده شده ام بر آن

پیش از آن که تو را

چاره ای باشد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 13:59  توسط معصومه جمالی مهر  | 

 

همراهان گرامی  و فرهیخته می توانید شعر " راه چاره " را در ماهنامه ی ادبی حوا  (دسته شعر آزاد) به آدرس ذیل بخوانید. صمیمانه از لطف و مهربانی سرکارخانم فاطمه سادات حسینی(همطاف) برای انتخاب و اقدام به ارائه ی این شعر سپاسگزارم.

http://www.havvamag.com/index.php/homepage/80


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:9  توسط معصومه جمالی مهر  | 


  چه لحظه های بدی. چه زشت است و سیاه. ایستاده ام در میان خلأیی سرد. کاش یک لحظه زمان به عقب برمی گشت شاید، چیزی عوض می شد. من این سرما را می شناسم. این، سرگردانی میان دو عدم، و این هوهوی آشفته را که ته سرم می پیچد. مثل وقتی که مادرم مرد و صدایی که به من گفت: « وامانده ای! »

  آخرین روزی را که بود یادم هست. نشست کنار تختم. داروهایم را داد. آن روز قرار بود از خودم برایش بگویم. گفت: « می روم بعدا بگو. » رفت و دیگر برنگشت. به پدر هم نتوانستم بگویم. مادر که مرد او هم انگار نفس نمی کشید. نمی دید. نمی شنید. خودش را می چسباند به گلایول های باغچه. توی گوششان پچ پچ  می کرد. یک دفعه از خانه بیرون می زد، می رفت و تا مدت ها نمی آمد.

آن شب هم قرار بود بالاخره از خودم برایت بگویم. قرار بود برای دلم و آزادی تو از این زندگی کاری بکنیم. پس چه شد؟...

.

.

برشی از یک داستان بلند.م.ج.م


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 20:15  توسط معصومه جمالی مهر  | 


مرده بودی. نبضت نمی زد. سرت مثل همیشه کمی به چپ خم بود اما نگاه ملایمت انگار در امتداد آرزویی پر از غم، رفته بود. قشنگ بودی آن موقع حتی! مهران چشم از تو برنمی داشت. خشکش زده بود. من نمی دانستم برای نبودنت گریه کنم یا توی صورت مهران بخندم. غیبت طولانی مان مهمان ها را به اتاق کشاند. با چشمانی بهت زده نگاه می کردند که مرده بودی. سکوتی عمیق را حس می کردم. آشنا بود. مثل نگاهت. مثل سکوتت در شب عروسی، میان آن همه هلهله ای که برای تو به راه افتاده بود. پلک های مادرت هی می زد. صدا از صدا نمی آمد. کسی جیغ نزد. کسی حرف نزد. انگار همه مرده بودند.

نوید اولین کسی بود که با دست های کوچکش گونه ات را لمس کرد و از بام گریه پرت شد. انگار تلنگری بود بر بغض های نگه داشته در گلو و مثل صدای رعدی، مهمان ها را از بهت درآورد...

.

.

برشی از یک داستان بلند.م.ج.م


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:38  توسط معصومه جمالی مهر  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:3  توسط معصومه جمالی مهر  | 


صدایم می زنند

 رویاها...

فرو می ریزم

 در دست هایت.

پرنده های مهاجر

 به لانه برمی گردند

و بارور می شود

جهانی که مرا،

  " زن "

       نخواست.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:58  توسط معصومه جمالی مهر  | 


...می توان صدای زنجره ها را شنید که زیر بوته ها مدام این ور و آن ور می روند و توی سوتشان می دمند که شب است... ( برشی از داستان عروسی صفحه 34 کتاب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 16:31  توسط معصومه جمالی مهر  | 

ذهن این زن،اتاقک زیر شیروانی ست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:7  توسط معصومه جمالی مهر  | 


راه چاره


زندگی

زیر تابوت مرا گرفته بود

وقتی که جنگ

به کودکی ام شلیک کرد

بوی باروت

تنم را شکافت

و نطفه ها در رحمم عقیم ماندند.

جوانی من بود که می رفت

از تبعیدگاهی به تبعید گاهی

و غربت حتی

مادر بی مهری برایم نشد.

باید می مردم

وقتی که درد تا کمرگاهم بالا آمد

و باردار اندو هان تو شدم.

... و زندگی

زیر تابوت مرا گرفته بود.


باید عروس شوم

با او که تو نیست

و فراموش کنم

شعر چیست

فلسفه چیست

جنگ چیست

شایدکه... نه! حتم دارم

زندگی

زیر تابوت مرا رها خواهد کرد...

باید عروس شوم

گورکن منتظر است.


+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 15:0  توسط معصومه جمالی مهر  | 

از نصرت رحمانی عزیز بخوانید که این روزها بسیار با من است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:12  توسط معصومه جمالی مهر  | 


...قهقهه ها ابتدا فقط قهقهه بود. تصویری که هیچ چیز دیگری در پس آن پنهان نبود.بعد از آن خنده هایی پر مهر. بعد لبخندت با حزنی همراه شد. حزنی که در پس ایثاری غیر باور، هر بار خودی نشان می داد. خیلی کم حرف می زدی. بعضی وقت ها به این فکر می افتادم که نکند از آن همه هوش و حواس چیز دیگری نمانده. به عمد از آن بهره نمی گرفتی. اما گاهی  هم که حرف می زدی چیزهایی می گفتی تکان دهنده.برای مهران، هر کلمه ی بیرون ریخته ات، جز سند های اتهام چیز دیگری نبود. متهم که می شدی، سکوتی سنگین به سراغت می آمد و تا لحظه ی نادر دیگری که لب به سخن بگشایی، گویی قرن ها بر همه می گذشت... نگاهم به روی عکست مات می شود... زن زیباست. محزون هم هست...

.

.

برشی از یک داستان بلند.م.ج.م

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:26  توسط معصومه جمالی مهر  | 


زمان ایستاده بود.مثل یک مکث آنی.مثل حبس یک نفس.اما برای تو جاری بود انگار.در جایی مجهول. ته آسمان. ته دنیا. نمی دانم جایی دور، خیلی دور. بوی مصیبتی می آمد که متعلق به تو بود. فقط تو. اگرچه خاکستری، اگرچه سرد ولی دیگر هیچ کس نمی توانست بستگی آن را از تو بگیرد.

  همیشه یأسی عمیق را به امید چیزی شبیه معجزه تحمل می کردی.گاه این رخوت ملموس آن قدر ماندگار بود که خوشی های اطرافت را نمی دیدی. گاهی هم آن همه درماندگی به جنب و جوشی نگران کننده بدل  می شد.

 دور هم بودیم. مهران داشت زمزمه می کرد.ریتم مداوم از آهنگی بی کلام. متوجه اطرافش نبود.در تصویر هایی خیالی غرق بود انگار. حسی درونش سر باز کرده بود. هر چه بود بی رحمانه او را کنترل می کرد و تلفیقی از خشونت و مهربانی را در رفتارهایش باعث می شد.

آن شب زمزمه ی محزون مهران....

.

.

برشی از یک داستان بلند.م.ج.م


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:45  توسط معصومه جمالی مهر  | 


جادوی نور

بر دشت پاشید

تو؛ زاده شدی

و نفسی از بهار بر تن خانه نشست.

.

.

در گذر بیست و هفت بهاری که گذشت...

دشت همان دشت

خانه همان خانه

ذهنت اما

ناقوس کلیسایی متروک

که برکه ی بی کسی اش

از چشم های تو جاری می شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 12:1  توسط معصومه جمالی مهر  | 


.... سرتاسر کوچه را چراغانی کرده اند. بوی اسفند و سوختن زاغ برای ترکاندن چشم های حسود، هوای کوچه را غبارآلود کرده. گوسفندی را برای دفع بلا قربانی کرده اند و در حال جان کندن است. داخل حیاطی که به باغ شبیه تر است جمعیت زیادی جمع شده. بزن- بکوب خانم ها برپاست و یک بند و بی وقفه " بادا بادا مبارک باد!" می خوانند. بچه ها بی توجه به این رویداد مهم دنبال هم می دوند و آزادانه بازی می کنند. مادر نگاه فاتحان را دارد و از لپ های گلگونش پیداست که بی نهایت خوشحال است. پدر آرام و بی حرف است - مثل همیشه - اما ته چشمانش می خندد. زن دایی نادر لباس مجلل رنگانگی به تن دارد و با آن صورت سفید شده و لب های قرمز به عروسک های پشت ویترین شبیه شده است. همه خوبند. خوشند. می گویند. می خندند. می رقصند. نگاهشان می کنم. من چی؟ خوبم؟ خوشم؟ فقط می دانم که لولم. لول لول و هیچ چیز دیگری در ذهنم نیست.

عروس در لباس سپید دنباله دارش شبیه پرنسسی شده که به شاهزاده اش لبخند می زند و با نگاهش می گوید برای رقصی خاطره انگیز همراهی اش کنند. کسی  به شانه ام می زند: « پس چرا خشکت زده؟ برو وسط دیگه! » و همان طور که مرا به جلو هل می دهدبا نجوایی منظور دار می گوید: « خوب نیست عروس خانم را منتظر بذاری!».......

.

.

برشی از یک داستان بلند. م.ج.م


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:1  توسط معصومه جمالی مهر  | 


کسی فریبت می دهد

کسی تو را مهربان است.

کسی دفنت می کند

کسی تو را عبور می دهد.

.

.

سینه خیز به درگاه می رسی

مبادا حادثه فراموشت کند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:37  توسط معصومه جمالی مهر  | 

 

..... بوی تو را،از در و دیوار حس می کنم.ته دلم می سوزد و یاد چشم های تو می افتم.همیشه ته ته آن چشم های مهربان که اغلب ردی از خنده ای کمرنگ داشت، می سوخت. همیشه می دیدم حضور آن ظلمت شگفت را و خستگی که انگار تاریخی بر آن گذشته بود. مرا همیشه شگفت زده می کرد آن نگاه مبهوت دور،آن لب های همیشه حیران و آن دست های سرگردان که همیشه وحشت سردی به همراه داشت مثل وقتی که مرده بودی. شقیقه هایم می زند. سرم پر از هوهوست. صداهایی مبهم در گوشم می پیچد و تاریکی آرام آرام نزدیک می شود....

.

.

برشی از یک داستان بلند. م.ج.م


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 17:49  توسط معصومه جمالی مهر  | 


....... نوعی از احساس درون آدم هاست عمیق. آزاردهنده. وقتی سراغت می آید همه جا تاریک می شود. فکرهایت حتی لباس پوشیدنت هم عوض می شود. مانند بیماری که هر چه می خورد سیری ندارد، آماده ای که فقط ببلعی. بعد انجام خیلی کارها آسان می شود. می توانی دروغ بگویی.حقیقت دروغین را در یک گپ عصرانه به دوستت القا می کنی. ظریف، شاعرانه، دلچسب. رنج به اعماق دلت نفوذ نمی کند و مثل عشق های نوجوانی گذراست.فکر می کنی هیچ وقت قوی تر از این نبوده ای. حتی می توانی فکرکنی که بزرگ ترین نجات دهنده هستی.خیلی عجیب است و خیلی غم انگیز......

.

.

 - برشی از یک داستان بلند. م.ج.م


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 17:45  توسط معصومه جمالی مهر  | 

 

شب را خواب کرده ام

اما همسایه اش

نقشه ها دارد

برای خواب و بیداری ام.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:41  توسط معصومه جمالی مهر  | 

 

گل سرخی درگلدان

جای خالی معصومیتی مقدس در شعر

پرسه ی بی دلیل نور .

چه قدر گرم می شوم

      وقتی که مرگ

در سکوت اتاقم غوغا می کند.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:28  توسط معصومه جمالی مهر  | 


دیوارها همیشه

شکوه تصویر خورشید را

در ورای رخوت دردناک سایه ها پنهان می کنند

و نیلوفر

چه بیهوده چنگ بر پوست سایه های سنگی می زند!


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:24  توسط معصومه جمالی مهر  | 


دردی دیگر بر پیکره ی جامعه ادبی ایران...


... گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم

که مرگ در آن رخ می دهد...

غلام رضا بروسان، همسرش" الهام اسلامی "و دخترشان " لیلا " صبح روز دوشنبه ( چهاردهم آذرماه نود ) ، کمی بالاتر از قوچان در راه شمال دچار سانحه شدند. فقدان دردناک این شاعر عزیز را به جامعه ی ادبی خراسان و ایران تسلیت می گویم. یادی از او و شعرهایش:

1)

ساده زندگی کردم

اما مرگم مشکوک به نظر خواهد رسید

پیدایم می کنید

با ناخن هایم، با موهایم و استخوان دلم

که گودالی تاریک را روشن کرده است.

2)

تو نمی میری

چون پرچمی که سربازان بسیاری در آن شلیک کرده باشند

هر شب به هنگام باد

ماه را از خود عبور می دهی

در تو سر گوزنی را دیدم

که هنوز شاخ هایش به سمت کوهستان کج بود

چشمه ای که پرندگان زیاد را شیر می داد

چطور می تواند مرگ از تو تنها گودالی را پر کند.

3)

دستم را زیر سرم می گذارم

و به خواب می روم

منو دستم هر شب خواب تو را می بینیم

عزیزم

ما حتماٌ عاشق همیم که این همه از هم دوریم.


بروسان- غلام رضا / متولد 1352 مشهد/ وفات 1390/

آثار منتشر شده:

احتمال پرنده را گیج می کند(1378)

یک بسته سیگار در تبعید(1384)

به سمت رودخانه استوکس( شعر آزاد مشهد- 1385)

عصاره سوما (1387)

عاشقانه های یک سرباز(1387)

مرثیه برای درختی که به پهلو افتاد(1390)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:33  توسط معصومه جمالی مهر  | 


او که می ماند، نخواهد رفت

او که رفته است، نخواهد رسید

او که رسیده است، پشیمان است.

این همه از شکستن سکوت

چه عاید آینه شد؟!

رفتن هم حرف عجیبی

شبیه اشتباه آمدن است.

تو بگو...

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست؟


" سیدعلی صالحی"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:30  توسط معصومه جمالی مهر  |